|
blood
|
آنگاه
.
.
.
بقیه اش تو ادامه مطلب...
Catch me as I fall
در تاریخ بشریت زنی به نام الیزابت باتوری بود که در اوایل سالهای ۱۶۰۰ میلادی می زیسته. او به قتل ۶۰۰ دختر و زن جوان محکوم شد. تولدت مبارک ای سراپایت سبز.
من خواب دیده ام که کسی می آید
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست…
و مثل آنکسیست که باید باشد
آخ
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست…
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست،
روز آمدنش را جلو بیاندازد
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست،
در نفسش با ماست،
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
من خواب دیده ام...
و چهرهء شگفت
" از آن سوی دریچه به من گفت
حق با کسیست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت دارم
اما خدای من
آیا چگونه میشود از من ترسید ؟
من ، من که هیچ گاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت بامهای مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانهء قبرستان
موشی به نام مرگ جویده ست . "
و چهرهء شگفت
با آن خطوط نازک دنباله دارست
که باد طرح جاریشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد
و گیسوان نرم و درازش
که جنبش نهانی شب میربودشان
و بر تمام پهنهء شب میگشودشان
همچون گیاههای ته دریا
در آنسوی دریچه روان بود
و داد زد
" باور کنید
من زنده نیستم "
من از ورای او تراکم تاریکی را
و میوه های نقره ای کاج را هنوز
میدیدم ، آه ، ولی او ....
او بر تمام اینهمه میلغزید
و قلب بینهایت او اوج میگرفت
گوئی که حس سبز درختان بود
و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .
حق با شماست
من هیچ گاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم
و آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمیکند
آه
آیا صدای زنجره ای را
که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت
از انتهای باغ شنیدید ؟
من فکر میکنم که تمام ستاره ها
به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند
و شهر ، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون میدادند
و گشتیان خستهء خواب آلود
با هیچ جیز روبرو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گوئی ادامهء همان شب بیهوده ست . "
خاموش شد
و پهنهء وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
" آیا شما که صورتتان را
در سایهء نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه میکنید
که زنده های امروزی
چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟
گوئی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب - این کتیبهء مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد
شاید که اعتبار به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده و انسانی را
به ورطهء زوال کشانده ست
شاید که روح را
به انزوای یک جزیرهء نامسکون
تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه
بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
آن بادپا سوارانند ؟
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلند اندیش ؟
پس راست است ، راست ، که انسان
دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز برودری دوزی
چشمان زود باور خود را دریده اند ؟
اکنون طنین جیغ کلاغان
در عمق خواب های سحرگاهی
احساس میشود
آئینه ها به هوش میآیند
و شکل های منفرد و تنها
خود را به اولین کشالهء بیداری
و به هجوم مخفی کابوس های شوم
تسلیم می کنند .
افسوس
من با تمام خاطره هایم
از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود
و از غرور ، غروری که هیچ گاه
خود را چنین حقیر نمیزیست
در انتهای فرصت خود ایستاده ام
و گوش می کنم : نه صدائی
و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی
و نام من نفس آنهمه پاکی بود
" دیگر غبار مقبره ها را هم
بر هم نمیزند ."
لرزید
و برد و سوی خویش فرو ریخت
و دستهای ملتمسش از شکافها
مانند آههای طویلی ، بسوی من
پیش آمدند
" سرد است
و بادها خطوط مرا قطع میکنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهرهء فنا شدهء خویش
وحشت نداشته باشد ؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد ، بر جنازهء مرد خویش
زاری کنان نماز گزارد ؟ "
شاید پرنده بود که نالید
یا باد ، در میان درختان
یا من ، که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تأسف و شرم ودرد
بالا میآمدم
و از میان پنجره میدیدم
که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ
و همچنان دراز بسوی دو دست من
در روشنائی سپیده دمی کاذب
تحلیل میروند
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد :
" خداحافظ. "













نام حقیقی او Darren O'Shaughnessy است. با این که او ایرلندی است اما در دوم ژوئیه ۱۹۷۲
در بیمارستانی در لندن بدنیا آمد و مدرسه را در ۳ سالگی آغاز کرد، او
بسیار نا آرام بود به همین دلیل هیچ مهد کودکی او را قبول نمیکرد. در ۶
سالگی با خانواده خود به ایرلند مهاجرت کرد. او پس از گذراندن دوره کالج،
دو سال در یک شبکه تلویزیونی به کار پرداخت و پس از آن برای همیشه فقط
نوشت. ظهور دارن شان با کتاب Ayuamarca آغاز شد که در سال ۱۹۹۹ به فروش رفت. او در ژانویه ۲۰۰۰ کتابی برای کودکان با نام Cirque Du Freak
نوشت. او این کتاب را بیشتر برای سرگرمی نوشت و با دو کتاب دیگر که برای
بزرگسالان نوشته بود، روانه بازار کرد اما این کتاب بسیار مورد توجه قرار
گرفت خصوصا، وقتی که کمپانی وارنر بروز پیشنهاد ساخت این کتاب را داد. او
که پیش بینی این فروش را نمیکرد نویسندگی را ادامه داد ولی برای کودکان !
در طول ۵ سال او ۱۱ کتاب دیگر این مجموعه را نوشت. این کتابها در ۲۸
کشور(که البته صد در صد کشورهایی هم کپیهایی از آنها را استفاده
میکنند!) و در ۲۰ زبان ترجمه شد و حدود ۸٫۹ میلیون فروش رفت. وارنر بروز
هیچ وقت فیلم هیچ کدام از کتابها را نساخت و اجازهٔ ساخت فیلم دوباره به
دارن شان بازگشت. در سال ۲۰۰۵ دارن شان اجازه ساخت فیلمها را به کمپانی
Universal Studios فروخت. فیلم نامهٔ ۳ کتاب اول توسط (Brian Helgeland
برنده اسکار) در حال نوشتن است تا توسط کارگردان فیلم X-MAN به روی پرده
برود.
دارن شان علاقه شدیدی به کتابهای کمیک، فوتبال، شنا، موزیک پاپ و راک و پیاده روی دارد. مسافرت به نقاط مختلف جهان و دیدن خوابهایی که راههای جدیدی برای خشکاندن خوانندگان در پیش روی دارن قرار میدهد هم از علاقههای اوست.
وی پس از اتمام مجموعه قصههای سرزمین اشباح (The Vampires) قلم به دست گرفت و نوشتن مجموعه دموناتا را آغاز کرد و این مجموعه دهجلدی را با نامهای : لردلاس (lord loss)، دزد شیطانی (Demon Thief)، فاجعه اسلاتر (slawter)، بک (Bec)و دیو همخون (Blood Beast)و قیامت اهریمنی یا رستا خیز شیطان(در ایران با نام اسرار هیولایی) (Demon Apocalypse) ، سایه مرگ (Death's shadow)،جزیره گرگها ( wolf island)ندای مرموز (dark calling)و قهرمانان دوزخ (Hell's Herroes) را منتشر کرده. هم اکنون هر 10 جلد کتابهای دیموناتا به زبان فارسی ترجمه شدهاست (توسط انتشارات بنفشه با ترجمه فرزانه و سوده کریمی،همچنین از جلد چهارم نبرد با شیاطین به بعد توسط سایت طرفداران درن شان). کویاسان کتابی دیگر از دارن شان میباشد که به تازگی در ایران ترجمه شده است. دیگر کتاب دارن شان ( با نام مجموعه لارتن کرپسلی ) در انگلستان به چاپ رسیده است. داستان این کتاب (تولد قاتل) مربوط به قبل از کتاب سیرک عجایب (اولین کتاب از مجموعه سرزمین اشباح) است و در این کتاب اسراری از داستان های سرزمین اشباح بر خواننده فاش میشوند.
کتاب جدید دارن شان به نام جلاد لاغر تازه منتشر شده و همزمان در ایران کار ترجمه آن صورت می گیرد.